جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۸۹

آذر

هر از گاهی که برادران می‌نشینند روی شلنگ اینترنت، مجبور می‌شوم اینترنت را بدون فیلترشکن بگردم و نکات بانمک جدیدی کشف می‌کنم. آقای فرید مدرسی وبلاگی دارد به اسم آذر که من بسیار دوستش دارم. ام‌روز فهمیدم وبلاگش فیلتر شده. پست‌هایش را که دوباره نگاه کردم، لذت بردم از حیرت‌انگیزی رفتار آدم‌هایی که بر ما مسلطند. عنوان چند پست آخر وبلاگش این‌هاست.

به مناسبت سالروز ربوده شدن امام موسی صدر
یادی از آیت الله سیدمهدی یثربی کاشانی
گفت و گو با آیت الله سیدجعفر مرتضی
شیعیان لبنان در گفت و گو با سیدحسین شرف الدین
برداشتي از آنچه شیعیان لبنان می گویند
آیت الله فاضل لنکرانی در گفت و گو با شیخ حسن رميثی
کتابٍ سیدحسن خمینی در گفت‌وگو با آيت‌الله موسوي بجنوردي
آيت‌الله العظمي خوئي در گفت‌و‌گو با آيت‌الله نصرالله شاه آبادي
آخرین اطلاعات از حوزه علميه نجف: 1388 شمسي/2009 ميلادي

خدا آخر و عاقبت‌مان را ختم به خیر کند.
یا علی مدد

نوشته شده در ساعت ۶:۱۰ بعدازظهر | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


هارب منک الیک

یادم نیست قبلا هم این‌را این‌جا نوشته‌ام یا نه. بار اول که رفته بودم حج، شب آخر در مکه با سید علی تصمیم گرفتیم برویم مسجد تنعیم و دوباره مُحرم شویم. عمره‌مان که تمام شد، هنوز نیم ساعتی وقت داشتیم تا برگردیم هتل و آماده شویم برای رفتن به جده و برگشتن به ایران. با سید آمدیم و نشستیم روی پله‌های دور حرم، رو به کعبه و پشت به مسعی. ساکت نشسته بودیم و فقط تماشا می‌کردیم. چند لحظه که گذشت سید علی به حرف آمد. گفت ما اولش هم که آمده بودیم دستمان خالی بود، الان هم اگر دست خالی برگردیم، خیلی عجیب نیست. اما برای تو خیلی بد است اگر کسی بفهمد از پیش تو دست خالی برگشتیم. این‌را گفت و بغض هردومان را شکست.
دی‌شب، وقتی که حس کردم دیگر وقتمان دارد تمام می‌شود، باز یاد آن‌شب افتادم و حرف آن رفیق نازنین.
یا علی مدد

نوشته شده در ساعت ۵:۵۸ بعدازظهر | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


جمعه ۴ تیر ۱۳۸۹

سوگ

سخت باور دارم – و بعضی روزها این احساس و هیجان در من به اوج می‌رسد- که اگر خدا حسین خان علیزاده را نمی‌آفرید، دنیا چیزی کم داشت. چیزی بسیار مهم و اساسی.

یا علی مدد

نوشته شده در ساعت ۰:۴۳ بعدازظهر | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۹

تبلیغات

اولین‌باری که علاقه‌مند به مجله‌ای شدم حوالی چهارده پانزده سالگی‌ام بود. هفته‌نامه‌ی «مهر» را حوزه‌ی هنری منتشر می‌کرد، سید علی میرفتاح سردبیرش بود به گمانم و آدم‌های جالبی که آن‌روزها توی حوزه‌ی هنری جمع شده بودند، از فرهنگ و هنر و کمی سیاست در آن می‌نوشتند. یا تیراژ مجله بسیار پائین بود، یا هوادارانش بسیار زیاد، که ما هر دوشنبه که روز انتشارش بود، بعد از مدرسه، خودمان را به سرعت می‌رساندیم به مغازه‌ی حوزه‌ی هنری، تقاطع شانزده آذر و انقلاب، و قبل از تمام شدن مجله می‌خریدیمش. دیگری هم «پیام امروز» بود که عماد نائینی منتشرش می‌کرد. بی‌شک به‌ترین مجله‌ای بود که در تمام زندگی‌ام می‌خواندمش. «پیام امروز» مثلا ماهنامه بود، اما آن‌قدر مشکل مالی داشت که عملا هر دو سه ماه یک شماره منتشر می‌کرد و گاه‌نامه بود. بخواهم توصیفش کنم، می‌گویم مقالاتش سهل و ممتنع بود. نویسندگانش آن‌قدر قلم توان‌مندی داشتند و زیبا می‌نوشتند که وقتی خواندنش را شروع می‌کردم، از سرمقاله تا صفحه‌ی آخرش را واو به واو می‌خواندم. تیم سردبیری «مهر» چندی بعد تغییر کرد و آرام آرام جذابیتش را برایم از دست داد. نمی‌دانم تا کی ماند و چه‌قدر دوام آورد، اما من از زمانی به بعد دیگر نخریدمش. «پیام امروز» را اما مجدانه خواندم تا روزی که در اتفاقی نه چندان نامنتظر، توقیف شد و عمرش سرآمد.
از آن‌روز تا الان مجله‌های زیادی درآمد و من مرتب خواندم‌شان تا توقیف شدند. دیگر برایم عادی شده بود که نشریه‌ای که من دوستش داشته باشم، عمرش به دنیا نیست و باید فرصت کوتاه را دریافت.
این‌روزها، دو مجله منتشر می‌شوند که باز اگرچه تمام تلاششان را می‌کنند دور از مناطق ممنوعه حرکت کنند، اما به خاطر ترکیب نویسندگان‌شان، منتظرم که به‌زودی خبر توقیف‌شان را بشنوم. «مهرنامه» و «نافه» را در این وانفسا بگیرید و بخوانید. قدر هم‌این پنجره‌های کوچک را هم، در این تاریکی باید دانست.

یا علی مدد.

نوشته شده در ساعت ۹:۱۴ بعدازظهر | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۹

تقلب

چهارشنبه شب، دو روز قبل از سال‌گرد انتخابات، از فرودگاه که در آمدیم، ساعت از نه شب گذشته بود. آخرین تاکسی درست پیش از بیرون آمدن ما مسافری سوار کرد و رفت. فقط یک وانت با راننده‌ی سی چهل ساله‌اش که دشداشه‌ای کرم رنگ به تن داشت بیرون فرودگاه ایستاده بود. کمی چک و چانه زدیم تا راضی شد ما را به اقامت‌گاهمان برساند.
کمی که گذشت، راننده که لهجه‌اش من‌را به یاد عرب‌های خوزستان می‌انداخت –اگرچه اهالی قشم گویا عرب نیستند-، به من که کنارش نشسته بودم گفت: «شما که اون‌جائین با دکتر چه می‌کنین؟»، گفتم: «هیچ! تحمل می‌کنیم»، گفت: «این‌جا اوضاع خیلی بد شده. زن خیلی کم شده، همه‌ی مردها رفتن چهارتا پنج‌تا زن گرفتن تا امسال بچه‌دار شن و یک میلیون تومان رو بگیرن، دیگه توی شهر دختر نمانده»، عصبانی شدم و گفتم: «مرتیکه دروغ می‌گه! چرا باور می‌کنین؟ از کجا میاره این همه پول به شما بده؟ تازه مگه بچه خودش خرج نداره؟» سری تکان داد و گفت: «خودم هم می‌دونم برادر. بچه مدرسه می‌خواد، غذا می‌خواد، اما ما هم مجبوریم، جا نداریم، خرجی نداریم، پنج ساله این‌جا زلزله آمده هنوز خانه‌مان رو نساختن، هنوز آواره‌ایم». این‌را گفت و ساکت شد.
خجالت کشیدم از خودم؛ از عصبانیتم؛ و از صدایی که بلندش کرده بودم، به خیال این‌که مرد روستایی نادان را آگاه کنم. شرمنده شدم از وسعت بی‌خبری‌ام.

نوشته شده در ساعت ۰:۱۵ صبح | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹

سال‌گرد

بعد از ظهر، کاملا اتفاقی یادم آمد که ام‌روز دقیقا یک‌سال از برگشتنم به ایران گذشته است. پارسال همین‌روز حول و حوش ساعت پنج بعد از ظهر پایم را روی زمین ایران گذاشتم. یادش به‌خیر، تمام راه برگشت به خانه، چشمم می‌گشت در خیابان، دنبال هر نشانه‌ی سبزی، که به زیاد بودنمان مطمئنم کند. می‌خواستم شنیده‌هایم را با چشم ببینم و باور کنم. یادش به‌خیر، آن‌روز و فردایش که تمام روز را در خیابان‌ها پیاده می‌گشتم، باور کردم که برنده‌ایم.
یک‌سال دردآوری گذشت. افسردگی و پژمردگی‌ای که دو سه روز بعد از برگشتن به سراغم آمد، هنوز کمابیش همراهم مانده است. اما خوش‌حالم که تقریبا در هیچ لحظه‌ای از این سالی که گذشت، از تصمیمم به برگشتن و ماندن در ایران پشیمان نشدم.

یا علی مدد

نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۴ بعدازظهر | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۹

در انتظار روشنایی

من آقای سید حسن خمینی را درست نمی‌شناسم. کلا به گمانم تنها دو سه مصاحبه از او خوانده‌ام، در مقام بانفوذترین نوه‌ی ذکور آیت‌الله خمینی! بنابراین هرچه می‌گویم کاملا مستقل از این است که چه نظری نسبت به خود او دارم، چون تقریبا هیچ نظر خاصی درباره‌ی او ندارم. هرچه هست، در این تردیدی نیست، که اگر فضیلتی برای او متصور باشد، آخرین دلیل و منشا آن، می‌تواند نسبتش با آیت‌الله خمینی باشد.
این مقدمه را گفتم، تا بگویم این بلوایی که بر سر داستان سخنرانی سید حسن خمینی راه‌انداخته‌اند، به نظر من از هرچه نشان داشته باشد، نشان از حق‌طلبی و دل‌سوزی برای سرنوشت این مملکت ندارد. آدمی که آن‌قدر لطیف است که طاقت شنیدن چهارتا شعار تند را ندارد، بی‌خود می‌کند وارد سیاست می‌شود، موضع می‌گیرد و اظهار نظر سیاسی می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله توسلی را. ایشان هم اگر واقعا، فقط بر سر توهین به خانواده‌ی آیت‌الله خمینی جانش را از دست داد، به نظرم آن را ارزان باخت.
یک روزی آن‌چنان خود آقای خمینی را مقدس کردند، که هنوز کسی جرات ندارد به کم‌تر از عصمت ایشان اشاره‌ای بکند. ام‌روز هم که مقدس شدن دیگران دست و پای خودشان را بسته، باز دارند از همان نردبان شکسته بالا می‌روند. این‌روزها هرچه فکر می‌کنم، این رفتارها را یا حاصل نادانی بی انتهای‌شان می‌بینم، یا بر اثر شیادی‌شان.
ای‌کاش یک‌نفر دست‌کم بهشان تذکر می‌داد که آیت‌الله خمینی به پشتوانه‌ی جایگاهش در میان فقها و منش و رفتار و شخصیت قوی و کاریزماتیک‌اش، ظرفیت مقدس پنداشته شدن توسط توده‌ی مردم را به خوبی داشت. حالا که ام‌روز هم، کسی دغدغه‌ی افزودن بر دانایی مردم را ندارد و برای این نمایش‌ها هنوز فرصت و زمینه‌ی مناسب فراهم است، چند سالی بیش‌تر به‌تر است صبر کنند و این جوان را این‌قدر زود هزینه‌ی جاه‌طلبی‌شان نکنند. این‌طور نه تلاش ام‌روزشان ابتر می‌ماند، نه دست فرداشان خالی.

خدا عاقبت همه‌مان را ختم به خیر کند.
یا علی مدد.

نوشته شده در ساعت ۰:۳۰ صبح | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹

زندان

ام‌روز خواب عجیب و با نمکی دیدم. یکی از شفاف‌ترین خواب‌های من در این چند وقت بود؛ تقریبا تمامش، با جزئیات در خاطرم مانده است. خواب دیدم دست‌گیر شده‌ام. وقت دست‌گیری، پرونده‌ام را نشانم دادند. پر بود از پرینت چیزهایی که در وبلاگ نوشته‌ام یا این طرف و آن‌طرف به اشتراک گذاشته‌ام. روی پرونده هم یک خلاصه وضعیت گذاشته بودند. نام و نشانی‌ام روی کاغذ بود با خلاصه‌ای از علایقم، مثل موسیقی و کتاب و این‌طور چیزها. اتهامم حضور در تجمعات بود و مدرکش نشانه‌هایی که در اینترنت گذاشته بودم. گویا یک نفری در گودر مرا فالو می‌کرد و هم‌او گزارشم را رد کرده بود. پائین نوشته، یک چیزی در مایه‌های خلاصه‌ی وضعیت من یا جمع‌بندی نظر کارشناس پرونده در مورد اتهام من بود که نوشته بود، من در مجموع شرایط موجود کشور را نمی‌پذیرم.
منتقلم کردند به بند عمومی، اما هنوز بازجوئی‌هایم شروع نشده بود. یک عده بودند که باز‌جوئی‌شان شروع شده بود، یک عده تمام شده بود و قرار بود به قید وثیقه آزاد شوند، عده‌ای هم اوضاع‌شان خراب بود و گویا ماندنی بودند. از رفقای قدیمی هم چندتایی را در بند دیدم. دو سه روزی گذشت و هنوز نوبت بازجویی به من نرسیده بود. نگران بودم که ماندنم طولانی شود، مدام به خودم روحیه می‌دادم و تلاش می‌کردم مقاوم بمانم. قدیمی‌ترها می‌گفتند اگر راه بیایی و مقاومت نکنی و مثلا حاضر به اعتراف و مصاحبه بشوی، زودتر آزادت می‌کنند. توی خواب دوست نداشتم کسی برایم وثیقه بگذارد تا بیایم بیرون. تصمیم گرفته بودم تن به اعتراف ندهم. اما سخت نگران بودم که این دو سه روز بشود دو سه ماه، کم بیاورم. یک جورهایی هم این فضا ایجاد شده بود که احتمالا من را به این زودی‌ها رها نمی‌کنند.
یکی یکی آشناهای من را به یک دلیلی از بند بیرون می‌بردند و هرچه تنهایی من بیش‌تر می‌شد، نگرانی‌ام هم زیادتر می‌شد. نکته‌ی جالبش این بود که در تمام مدت خواب، از همه بیش‌تر نگران حال و روز بابا بودم. یک جای خواب، داشتم با یک‌نفر گپ می‌زدم و وسط‌های صحبت که بحث به خروج یا فرار از ایران، بعد از آزادی کشید، غصه‌ام گرفت که چه‌طور از ایران بروم و بیرون از ایران ماندن را تحمل کنم. در همین اثنا، هنوز دچار بلاتکلیفی بودم که از خواب بلند شدم.
خیلی دوست داشتم، اگر کسی را می‌شناختم که تعبیر خواب بداند یا این نشانه‌ها را بشناسد، از او بپرسم چه بلایی به سر روانم آمده که افتاده‌ام به دیدن این‌طور خواب‌ها!

نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۰ بعدازظهر | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (5)


دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

بوسه

وارد خانه که شدم دیدم پایا، پسر چهار ساله‌ی خواهرم توی هال نشسته و مشغول بازی است. گفتم: «سلام عزیزم، خوبی؟ میای بغل دایی یه بوس بهم بدی خستگی از تنم در بیاد؟». با ناز سرش را بلند کرد و گفت: «سلام، نه، من به شما بوس نمی‌دم! من فقط به دخترا بوس می‌دم!».
منطق هزینه-فایده‌ی پشت حرفش بی‌نظیر بود. بچه از الان خوب فهمیده که باید انرژی‌اش را چطور هزینه کند.

نوشته شده در ساعت ۱۰:۵۱ بعدازظهر | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۹

نون نوشتن دو

... حتی به این نکته‌ی بدیهی نیندیشیدم که پس جواب سی سال زحمت تو و امثال تو را در تبلیغ سوسیالیزم شوروی مهاجرت آمیخته با سختی‌ای چنان که بردگی‌اش می‌خوانی، و جواب خسارت‌های متزایدی را که از نوع چنان تبلیغاتی بر مردم و جوانان ما، بر خودمان، بر تاریخ و بر مملکت ما روا شده است، چه کسی باید بدهد؟ نه، حتی به این مفاهیم ساده و آشکار فکر نکردم. چون دیرزمانی‌ست واقف شده‌ام به این نکته‌ی ساده که متاسفانه تاریخ معاصر سرزمین ما ایران، گویا بیش از یک سوءتفاهم نبوده است! دیگر چه لزومی دارد درباره‌ی تاریخچه‌ی کانون نویسندگان چیزی بنویسم؟! باشد تا دیگران اگر لازم دیدند بنویسند، آن هم با اسناد و مدارک. (محمود دولت‌آبادی، آخرین جملات کتاب)

نوشته شده در ساعت ۰:۴۷ صبح | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


شناسه

يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو